با خوشحالی به سمت مردِ فقیر رفتم و سکه را در دستانش گذاشتم. خیلی خوشحال شد و شروع به دعا کرد. هیچ کدام از آن دعاها برایم عجیب نبود؛ امّا در آخر حرفی زد که باعث ناراحتی‌ام شد! او بعد از دعاهایش، در حالی که من داشتم دور می‌شدم، فریاد زد: «الهی پیر بشی»!